روستاهای ایران: تالار گفتمان

روستاهاي ايران :: نمايش موضوعات - داستان تنگ بی راه / دزک کیار

داستان تنگ بی راه / دزک کیار

 

ارسال موضوع جديد  پاسخ به اين موضوع   ارسال تشکر 

   روستاهاي ايران صفحه اول انجمن -> قصه ها و اشعار چهارمحال و بختياري

نمايش موضوع قبلي :: نمايش موضوع بعدي  
نويسنده پيغام

musaaskari
کاربر ویژه

وضعيت: آفلاين
27 تير ماه ، 1390
تعداد ارسالها: 6429
امتياز: 1929860
تشکر کرده: 1
تشکر شده 48 بار در 46 پست


ارسالارسال شده در: سه شنبه، 28 ارديبهشت ماه ، 1395 21:29:06    موضوع مطلب: داستان تنگ بی راه / دزک کیار پاسخ همراه با اعلان

داستان تنگ بی راه

قسمت اول

مادربزرگ چیزی زیر لب زمزمه می کرد در خلوتش، نخواستم آن را به هم بزنم گوشه ای نشستم گوشهایم را تیز کردم، داشت شعری می خواند با آوای محلی از همان شعرهایی که در جوانی پشت دار قالی می خواند از همانهایی که به اندازه موهای سفیدش سر دراز داشتند نا غافل نزدیک تر شدم آنقدر که مرا دید، لو رفته بودم، انگار از رازش با خبر شده باشم، گفت بیا بنشین کنارم، نشستم، فالگوشی خوب نیست اما من با انکه این را می دانستم فالگوشی کرده بودم، گفت سرت را بالا بگیر این قصه شروعش زیباست، بگذار تا شروعش را با تو شریک شوم، خونه مادربزرگ در چوبی و دیوار کاهگلش، پر بود از قصه های قدیمی پر بود از صداهایی که انگار پچ پچ کنان در گوشم می پیچید، قصه شاه پریان قصه عمو باقالی کار قصه لیلی و مجنون صداهایی از کودکی هایم

داستان تنگ بی راه-قسمت دوم

قسمت دوم داستان

پاییز بود صدایی مهیب خلوت ما را بهم زد،رعد و برق بود، بعد از آن باران شروع به باریدن کرد، سقف کاهگلی خانه، انگار که بعد از تابستان گرم همچون سرگشته ای به آب رسیده باشد، نفهمید چگونه به استقبال باران برود شاید هم از خوشحالی، هر طور که بود وظیفه اش را انجام نداد جلوی باران را نگرفت، باران از سوراخش گذشت،و ناگهان قطره ای آب به صورتم برخورد کرد، قالی دستباف گل ترنجی مادربزرگ خیس شده بود، و من هنوز در عالم خیال غرق شده بودم، مادربزرگ زودتر متوجه شده بود و ظرف مسی پر نقش و نگار یادگار مادرش را فارغ از ارزش مادی اش گذاشت زیر محل چکه کردن سقف، انگار گروه ماهری دعوت شده بود تا قبل از تعریف کردن قصه برای ما ساز بزند ترکیبی از صدای فش فش باران و صدای برخورد باران به کاسه مسی هارمونی به وجود آورد که گلهای قالی را به رقصیدن وا داشت، بخاری نفت میخواست، آقا فرج نفتی، بدقولی کرده بود، انگار همه چیز دست به دست هم داده بود که کرسی بر پاشود، لحاف کرسی را من آوردم، کرسی را مادربزرگ، به هر سحتی که بود روشنش کردیم، کل اتاق پر شد از بوی ذغال و کل های خشک شده که کناری گذاشته بود برای روز مبادا،


داستان تنگ بی راه-قسمت سوم

خیلی وقت بود کرسی برپا نبود، عادت نداشتم به دود و بوی آتش کرسی، بی اختیار ،انگار که نفسم بند آمده باشد سرفه ام گرفت، اما کم کم به وضع موجود عادت کردم، زیر کرسی گرم بود، قصه ای که انگار شروعش به گرمای کرسی نیاز داشت، بی تاب بودم برای شنیدش،

از یک روز پاییزی سرد شروع شد، برای تنبیهش سوار بر قاطری دور میدان روستا می تاباندندش، دستور خان بود، مردم دور میدان جمع شده بودند، هرکس زیر لب چیزی می گفت، کسی نبود که ساکت باشد، گلی می گفت از گندم ها دزدی کرده،خیرالنسا می گفت، چشم چرانی دختر خان را کرده، مشت علی می گفت،یابوی مش میرزا که پارسال گم شده بود، کار همین مرتیکه بوده،خلاصه فضا پر بود از قضاوتهای مردم، تا بوده همین بوده،مردم عقلشان به چشمشونه، شاید بدترین تنبیه از چشم انداختن باشه، اینو خان میدونست، وگرنه بدون اینکه کسی هم بفهمه میتونست بدتش دست ملک محمد، فلکش کنه،


داستان تنگ بی راه-قسمت چهارم

هوا ابری بود، باران چشم انتظاری می کرد برای باریدن،پره داس گویی شرم داشت از دیدن،این کوه مدتهاست که پای بند دزک شده،آن روز اگر می توانست یک لحظه هم نمی ماند، پشت ابرها پنهان شد تا شاید با ندیدن قلبش آرام گیرد،رفیق قدیمی داش علی بود، شاید داش علی هم تنها رفیقش پره داس بود،قله ای که مدتهاست نظاره گر معشوقش دشت روبرویش است دیگر نای دیدن دشت را هم ندارد، داش علی تقریبا وجب به وجب پره داس را بلد بود، بلد بود کجا اطراق کند که روزها دوام بیاورد و از دست سربازها هم در امان باشد، و شب ها هم از دید گرگ و حیوانات درنده ،اکمتر می شد کسی او را در ده ببیند،معمولا کسی کاری به کارش نداشت، همه او را از یاد برده بودند،حتی جامه ای که بر تن داشت هم با پوشش دیگر اهالی فرق داشت ،عمامه مولوی باریک و کوچک با فینه سفید بر سر داشت لباده بلندی پوشیده بود که تا محازات مچ پایش می رسید، و از پارچه پشمینه راه راه زمینه خاکستری و راههای پر رنگ تر بود،و شلوار تنگی از همان پارچه بر پای داشت، لباده او یقه عربی داشت، شال سیاهی روی همان لباده بر کمر بسته و عبای سیاهی روی آن به دوش انداخته بود،کمتر کسی به صورتش خنده دیده، امتداد ابروهای پرپشتش به هم می رسید، زیر چشم چپش زخمی کوچک ولی عمیق بود، کسی از علت این زخم آگاهی نداشت،تفنگی که به دوش داشت کار دست بود، محال بود تیرش به خطا برود…..

منبع:
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي ارسال ايميل بازديد از سايت ارسال كننده مطلب
تشکرهاي ثبت شده از ايجاد کننده تاپيک :
 
تمامي مطالب ارسال شده:   
ارسال موضوع جديد   پاسخ به اين موضوع   ارسال تشکر

   روستاهاي ايران صفحه اول انجمن -> قصه ها و اشعار چهارمحال و بختياري

زمان پيشفرض سايت: ساعت گرينويچ + 3.5 ساعت
صفحه 1 از 1
  
نام کاربري:      کلمه عبور:     

~ يا ~
عضويت در سايت

  


 


Powered by phpBB © 2001, 2008 phpBB Group
كه مازندران شهر ما ياد باد
فروشگاه فرش احمدی
تهران هاست
 تبلیغات در سایت روستاهای  ایران